×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

امروز : پنج شنبه, ۶ آبان , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Thursday, 28 October , 2021  .::.  اخبار منتشر شده : 0 خبر
خاطرات و نامه شهید قریب فراستی
پایگاه مقاومت بسیج شهدای میاب

خاطرات ونامه شهید قریب فراستی که با دست خط خودشان نوشته شده واینجانب در وبلاگ تایپ نمودم روحش شاد
بنام الله
تاریخ ۱۳/۰۹/۱۳۶۰
مدتی بود که می خواستم خلاصه این بیست سال عمرم را که برمن گذشته است به روی صفحه بیاورم چون حوصله نوشتن نداشتم تا اینکه دیگر دیدم کاری ندارم وروزها هم در اینجا یکنواخت ویکسره میگذردگفتم پس بعد نسبت به گذشته ها برگردم البته وقتی چیزی را بر روی کاغذ می آورم الا هر چیزی می خواهد باشد.دلم آرام می گیرد وکمتر ناراحت تومیشوم چون قلم در دست گرفتن بر روی صفحه چیزهایی نوشتن برایم روحیه ی خوبی می بخشد ومی توانم بگویم که یک مسکن ضد درد بوده واست وچه بهتر که برایت نامه می نوشتم ولی کو جوابش.
از آن گذشته ها یاد کنم میدانم که چیز زیاد خوبی ندارم ولی هرچه هست ونیست خودم بودم و خانواده ام.
من در سال ۱۳۴۰ در دهی بنام میاب متولد شدم میاب در ۹۰(۴۰) کیلومتری مرند قرار دارد بعد از چند ماه توسط پدر ومادرم به دهی دیگر بنام ((زنوز)) {شهر زنوز} نقل مکان کردیم (زنوز وطن مادری شهیدمیباشد) که این دو ده در حدود یک ساعت و نیم با پای پیاده فاصله دارد..
بعد از چند سال که از ….. وقتی که توانستم رنگها واسمها را از هم تشخیص بدهم بقول معروف کمی زدیم را کشیدم تا آنجا که یادم است بچه خیلی بسیارشلوغ وپر تحرکی بودم که بیشتر از دستم ناراحت بودند چون با همه چیز کار داشتم چون فرزند ارشد خانواده بودم کسی کاری به کارم نداشت میتوان گفت عزیز در دانه بودم بالاخره از سال ۱۳۴۶ تا ۱۳۵۰ دوره ابتدائی را در] دبستان قائم زنوز[ همان ده بنام زنوز بپایان رساندم
ا- میاب دهکده آباء واجدادی پدرم میباشد ۲- زنوز دهکده آباء واجدادی مادرم
در این مدت تحصیل من پدرم را کمتر درخانواده میدیدم چون او بیشتر کارش درتهران بود ویا اینکه در ده بود کاری به آن صورت نبود که انجام دهد بعد ازاینکه دوره دبستان تمام شدپدرم ما را به تهران نقل مکان داد وما در همان سال تمام زندگی راکه مادرم جمع کرده بود با خودمان به محیط بسیار غریب وناشناس ….جون فقط اسم تهران را شنیده بودیم چند روزی در راه بودیم تا اینکه کامیون حامل ما و اثاث زندگی ما را وترد یک کوچه که آخرش را پله های بسیار بزرگ قطع میکرد رساند که از بالا وقتی نگاه به پایین پله ها می انداختی یک محوطه چند صد خانواری بود که در یک گودال بنام (گود نجیمی) واقع در خیابان شوش روبروی دروازه غار بود پدرم وچند نفر دیگر به پیشواز ما آمدند که من دو نفر از آنها را میشناختم یکی میرزاعلی ودیگری همسرش بودند که وقتی پدرم درتهران بود یکبار به اسم مهمان نزد پدرم آمده بودم واین دونفر را قبلا درحیاطی که پدرم بود دیده بودم بعد فهمیدم که این دو زن وشوهر شریک ما هستند در حیاط.
بعداز روبوسی باپدرم همراه دوخواهر ویک برادرم که در آغوش پدرم بود از پله ها پایین آمدیم ودر تمام این لحظه ها مادرم همش به پدرم قر می زد که اینجا چه جایی است که ما را آوردی ولی پدرم چیزی نمی گفت خلاصه وارد خانه شدیم خانه عبارت بود از ۴اطاق ویک زیرزمین ویک توالت گود ویک چاه آب که باید با طناب از آن آب می کشیدیم ویک حوض بسیار بزرگ و دو درخت کوچک با دیوارهای خانه قدیمی و آجرهای نپخته(خام) در آن بکار رفته بود که در این خانه دو اطاق مال ما بود و دوتای بعدی میرزاعلی وزیرزمین هم بعد ….
خاطره ای از یک روز خوب۲۱/۰۱/۱۳۶۱
قریب؟ انتظار/ کی / پایان / دارد؟ بیستو یکم شصت ویک
روز جمعه M = (( روز جالبی بود ولی در انتظار نامه))
صبح ساعت ۷ از خواب بیدار شدم شب قبل یکی از دوستانم بنام یداله رضایی به دیدنم آمده بود وبه اتّفاق هم صبحانه خوردیم وبعد از آن که تمام کردیم دیدم که ساعت ۱۰ بجای خودشان رفت تا ظهر توالت درست می کردیم وبعد از ظهر هم به شهر رفتیم . در شهر کمی قدم زدیم وبه یک سینما رفتیم نام فیلمش هنک جانمازان بی جان بود وبعد ازآن به استادیم ورزشی اهواز رفتم ومسابقه فوتبال بین منتخب تهران واهواز را تماشا کردم که نتیجه بازی ۲ بر صفر به سود تهران تمام شد ساعت تقریبا شش از استادیم بیرون آمدم وبه خیابان اصلی رسیدم وبه یک هتل رفتیم تا یک تلفن بزنیم که به خانه دائی تلفن زدم که باشهناز حرف زدیم وبعد از آن شام خوردم و روبه پادگان اهواز که فعلاً در آن هستیم برگشتم که ساعت در حدود هشت ونیم بود برای امروز چیزی ندارم که بر روی کاغذ بیاورم فقط این را میگویم که روز خوب وپر هیجانی داشتم وبا دیدن مسابقه فوتبال وبعد که وارد اینجا یعنی پادگان شدم باز هم بفکرت افتادم
هنوز از نامه خبری نشده است امروز ۲۰ بود که دارد تمام می شود وساعت ۱۰ و ۱۱ دقیقه شب است که امشب یاد توهستم
از ساعت سه ونیم تا شش بیاد M
بخدمت پدرومادروخانواده ام برسد
بعد از عرض سلام سلامتی شما عزیزان را از درگاه خداوند بزرگ خواهانم امید وارم که حالتان خوب وتنتان سالم باشد.

باری اگر از حال من خواسته باشید به لطف خدای بزرگ خوب وراحت هستم وبه راحتی به پادگان رسیدم وجای هیچ گونه نگرانی نیست نگرانی فقط از دوری شما عزیزان است و دراین مدت که به پادگان رسیدم فقط کارمان یک صبحگاه رفتن ویک شامگاه رفتن است وکار دیگری نداریم و وقت بیکاری را به بازی والیبال وفوتبال می گذرانیم وخلاصه حالمان خوب است دیگر بیشتر از این سرتان را درد نمی آورم به تمام دوستان وآشنایان سلام می رسانم

دوستار شما قریب فراشتی ۱۲/۰۷/۱۳۶۰

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.