×

منوی بالا

منوی اصلی

دسترسی سریع

اخبار سایت

اخبار ویژه

امروز : سه شنبه, ۲۷ مهر , ۱۴۰۰  .::.   برابر با : Tuesday, 19 October , 2021  .::.  اخبار منتشر شده : 0 خبر
آشنايي با استاد محمد قولي مياب متخلص به كوثر

نامم محمّد و نام خانوادگی ام قولی میاب می باشد.

 

متولّد مرداد ماه ۱۳۳۰ در «روستای میاب» از توابع شهرستان «مرند» هستم.

 

پس از پایان دوره ۶ ساله ابتدایی به تهران آمدم. ضمن کار کردن به تحصیل پرداخته و فوق دیپلم فنّی گرفتم. از دوران کودکی و از کلاس سوم ابتدایی شعر می گفتم. در سال ۱۳۵۵ وارد آموزش و پرورش شدم و ضمن شغل دبیری با کانون های شعرا و نویسندگان مناطق مختلف آموزش و پرورش همکاری کردم. پس از انقلاب با کارشناسی ادبی امور تربیتی استان تهران همکاری کرده و پس از طیّ دوره های کتابداری و ادبیّات کودک و نوجوان به عنوان داور، مدرّس و مسئول کانون شعرا و نویسندگان فعّالیت کردم. در سال ۱۳۷۳ با همکاری دو نفر از همکاران فرهنگی، «انجمن ادبی افق» را تأسیس کردیم که این انجمن در جذب و شکوفایی استعداد نوجوانان شاعر و نویسنده بسیار مؤثّر بود.

 

کتاب «اشک معلّم» (مجموعه شعر) در سال ۱۳۷۸ توسط نشر عابد چاپ و نشر گردید. کتاب «چگونه شعر بگوییم؟» با همکاری آقای کاظم جیرودی در سال ۱۳۸۰ توسط انتشارات فرادید چاپ شد.

 

ضمناً چند کتاب (مجموعه آماده چاپ) شعر و داستان و چند مجموعه آماده چاپ هم به زبان ترکی دارم.

استاد محمد قولي مياب متخلص به كوثر

 والسّلام.

 

سوار مشرقی

 

مرا به خلوت آن روی ماه مهمان کن

اگر همیشه نشد گاه گاه مهمان کن

مرا به دیدن آن دیده اهورایی

تمام عمر فقط یک نگاه مهمان کن

مرا که عاشق شب زنده دار یاد توام

به شب نشینی چشم سیاه مهمان کن

میان برکه چشمت که آب تطهیر است

مرا به شستن جان از گناه مهمان کن

به رغم خواب من ای کوکب سهیل امشب

بیا و چشم مرا تا پگاه مهمان کن

کجا به خیل ملک بار عام خواهی داد؟

مرا به گوشه آن بارگاه مهمان کن

اگر به یاد کسی گریه می کنی امشب

مرا به مجلس این اشک و آه مهمان کن

سوار مشرقی ام از کجا گذشت صبا؟

مرا به بوسه بر آن خاک راه مهمان کن

ز گریه دیده «کوثر» به خون نشست ای دوست

بیا و چشم مرا یک نگاه مهمان کن

 

غزل انتظار

 

ستاره سر نزد و ماه برنمی آید

خیال خواب به چشمان تر نمی آید

هزار راه دلم رفت و باز شب باقی است

خدای من مگر امشب سحر نمی آید؟

نگاه منتظرم خون شد و نمی دانم

چرا بشارتی از منتظَر نمی آید؟

چنان به مهر رخت خو گرفته خاطر من

که جز خیال توام در نظر نمی آید

به سوی صبح تو عمری است چشم دوخته ایم

شب فراق تو امّا بسر نمی آید

که بود گفت که همتای توست، بُهتان گفت

به جز شرارت از این گفته بر نمی آید

مگس به عرصه سیمرغ کی رسد هیهات؟

که این جسارت از آن بال و پر نمی آید

فدای لعل تو گردم که در شکر خندت

حلاوتی است که از نیشکر نمی آید؟

حدیث موی بلندت هزار و یک شب ماست

که دل ز بند کمندت به در نمی آید

فقط اشاره به زلف تو در غزل کافی است

وگرنه شرحش از این مختصر نمی آید

به هفت خوان بلا رفته ای دلا هشدار

کزین سفر همه کس با ظفر نمی آید

خبر ز یار گرفتن محال نیست ولی

هر آنکه را که خبر شد خبر نمی آید

به آشنای سفر کرده ای سپردم دل

که تا مرا نکشد از سفر نمی آید

صبا به یار بگو «کوثر» پریشان را

به غمزه ای بنوازد اگر نمی آید

 

بر گرفته از : ماهنامه موعود شماره ۱۱۳

  • دیدگاه های ارسال شده توسط شما، پس از تایید توسط تیم مدیریت در وب منتشر خواهد شد.
  • پیام هایی که حاوی تهمت یا افترا باشد منتشر نخواهد شد.
  • پیام هایی که به غیر از زبان فارسی یا غیر مرتبط باشد منتشر نخواهد شد.